الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

291

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

704 - اميد نجات ؟ ! اسرافكارى را هنگام احتضار هرچه مىگفتند : بگو لا إله الا اللّه ؛ اين بيت را مىخواند : يا رب قائلة يوما و قد تعبت * أين الطريق إلى حمام منجاب ؟ ! * * * خداوندا ! كجاست زنى خسته ، كه روزى مىپرسيد ، راه گرمابه « منجاب » كجاست ؟ سبب آن ، اين بود كه زنى عفيفه و ماهرو را كه شاهدان مصر از حسن و دلبرى او سرافكنده و خوبان چگل از لطافت گل رخسارش شرمنده بودند ، هواى حمّام منجاب در سر افتاده ، به جستجوى حمّام ، قدم از خانه بيرون هشت . در راه به شخصى كه دم از بيراهى مىزد ، دچار شده ، راه حمّام را از او پرسيد . مرد از مشاهدهء جمال آن مهر جهانتاب ، دل از دست داده ، مفتون آهوى چشمش گرديد . او را مغلطه داده ، به سراى خود رهنمون شد . آن ماهرو كه به اندرون رسيد ، مرد نيز از پى شتافته ، در را بر وى محكم بسته و او را بسان كبوترى كه در چنگال شاهين در طپش باشد ، از غلط دادن راه حمّام ، دل در اضطراب افكنده ، طلب مقصود و حصول مدّعا را با وى به زبانى كه دانى ، آغاز نمود . آن حور پيكر نيز ، شروع به گرمى و ملاطفت نموده ، به خوشدلى و بشّاشت وجه او را گفت : من هم بر تو مفتون و دلدادهء سر و موزون توام ، ليكن امروز تا الان كام هوس را از مأكولات به سوزن ناكامى دوخته ، حال به بازار رو و به آوردن زاد ، معده‌ام را از رنج جوع آزاد دار كه گل قند لبم تو را مهيّا و سرم با سرت بسان دو كفّهء شاهين بالين است : بالين كه بود به شكل شاهين * بر شكل دو كفّه‌اش دو سر بين خواهى نكند خطا ز لنگر * مگذار گران شود به يك سر مرد مفسد كه حصول مدّعا را متيقّن شد ، فورا به گرفتن مطعومات ، راه بازار پيش گرفت و تا باز آمدن او ، آن شاهباز اوج ملاحت ، فرصت غنيمت شمرده ، از دام رهايى يافت . قضا را بعد از آن ، آن مفسد به حال احتضار افتاده ، او را چندين كه كلمهء شهادت تلقين مىكردند ، مفيد نيفتاده ، همواره بدين عقال مترنّم بود : يا رب قائلة يوما و قد تعبت * أين الطريق إلى حمام منجاب ؟ ! اى غافل ! به چشم بصيرت نظر كن كه آن مرد مفسد بدون اين‌كه كام دل حاصل نمايد ، با قصد زنا با آن ضعيفهء عفيفه در بيت خود ، چگونه از كلمهء شهادت ممنوع گرديد . تو كه هر روز افعال قبيح را مرتكب مىشوى و مجزوم به را به درجهء حصول مىرسانى ، چگونه اميد نجات از عذاب اليم و مرور بر صراط مستقيم دارى ؟ !